زنی در مرغزاری قدم می زد و به طبیعت می اندیشید. در گوشه ای در یک مزرعه یک درخت باشکوه بلوط قد بر افراشته بود.

زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های گوچگ را روی شاخه های بزرگ و کدو تنبل بزرگ را روی بوته ای کوچک قرار داده است.

با خود گفت: خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوی بزرگ را روی شاخه ها ...

و همانطور زیر درخت بلوط به خواب رفت.  دقایقی بعد یک بلوط به روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد.

همانطور که دماغش را می مالید ، خندید و با خود گفت : شاید حق با خدا باشد!!!